٢روزه كه اومدم تهران و به معناي واقعي كلمه اين مدت حتي نا نداشتم حرف بزنم و بدنم تو يه ضعف و خستگي خيلييي عميقي بود. خوب غذا نخوردم اين ٢ هفته و يك شب درميون هم تا صبح بيدار بودم. شغلم بي نهايت سنگين و پر مسئوليته و واقعا ميترسم له بشم تو اين شب بيداري ها و دائم سر پا بودناش. اين مدت نظرم راجع به آينده كاري خيلي عوض شده و يه جورايي مني كه عاشق كار كردن هستم و از رشته هاي سنگين خوشم ميومد مي خوام برم سمت رشته هاي آف و كم استرس چون دوران دانشجويي به هر حال با كمك اساتيد و تو بيمارستاناي آموزشي ميگذره ولي در نهايت بايد تك و تنها بتوني مريض ها رو جمع كني. و اين عمر آدمي مگه چقدره كه همش بخواد تو فشار بگذره و شباشو همش تو بيمارستان سحر كني. اونم جو پزشكي كه مردم واقعا زبون درازن و بي حرمتي ميكنن.
بايد فكر كنم راجع به آينده ...
برچسب:
نویسنده: النا حیدریان